قهرمان ميرزا عين السلطنه
1043
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نگاه مىكرد و ابدا خودش را نباخته بود . تغييرى در حالش پيدا نشد و حال آنكه نيم ذرع بالا بردند و قطع اميدش شده بود . خيلى دل و زهره داشت . همهكس متعجب و متحير بود . مجددا طناب را انداختند و بالا كشيدند . تمام اين مدت را طبل مىزدند به شكل مخصوص . حين بالا رفتن جمعى از پائين فحش دادند . فقط امين همايون و دو سه نفر ديگر پدرسوخته گفتند . طنابهاى طرفين را محكم بستند . از تمام دستهجات موزيكانچى موزيك سلام بلند شد . من خيلى نزديك بودم . محمد حسن ميرزا هم پهلوى من بود . درست يك ساعت و ربع به دسته مانده بود كه بالا رفت . شكم و پاهايش طورى تكان مىخورد كه انسان حيرت مىكرد . آنچه من فهميدم بيش از يك ربع جان نداشت و قبض روح شد . همينطور شكم و پايش تكان مىخورد بهشدت سخت . اين را ننوشتم كه بعد از آنكه دفعهء اول پائين كشيدند طناب را دومرتبه درست كنند رو را به سمت ميرغضب باشى كرده دو كلمه حرف زد . بعد پرسيدم گفته بود طناب را همانطور اول محكم كن . مشاهده كنيد در اين حال وقتى كه بالا كشيدند و نيم ذرع از زمين بالا رفته ديگر قطع حياتش شده پائين بياورند حرف بزند و خودش را نباخته باشد چقدر دل و زهره دارد . اگر داراى اين دل و جرأت نبود آن كار از او سر نمىزد . تمامش از جرئت و دل آفريده شده بود . به هر جهت موزيك به نغمات دلكش مترنم بود . بعد رفتيم بالاتر قشون دفيله كرد . روز اولى بود كه بىوجود محترم آقاى نايب السلطنه ميدان رفتيم و دفيله تماشا كرديم . سردار كل مثل رستم ايستاده بود ، اما ايستادن نايب السلطنه با اين ايستادن خيلى فرق داشت . . . . « 1 » آجودان باشى جلوى قشون افتاده قداره كشيد ، همانطور تا آخر ايستاده بود . اين هم پلتيك سردار كل است . با او ساخته كه تو بكن تا سايرين هم بكنند و عارشان نيايد به تو تأسى كنند . آنها به اطاق نظام رفتند . يك مرتبهء ديگر به زيارت ميرزا رضا رفته در كالسكه نشسته به منزل آمدم . جمعيت زن و مرد آنقدر به تماشا مىرفت كه حساب نداشت . زنهاى قشنگ قشنگ همه خودى درست كرده گرداگرد دار جمع بودند . تا سه روز نعش ميرزا رضا بالاى دار آويزان و عبرة للناظرين خواهد بود . يك دسته سرباز به قراولى گذاشتند . مردم شهر از صغير و كبير ، وضيع و شريف به تماشا مىروند جز معدودى از زنها كه واهمه مىكنند و مىترسند شب به خواب آنها بيايد ، از جمله اهل خانههاى ما تازه گل سه ماه بود كه شب و روز گفتگوى تماشاى قتل ميرزا رضا را با من داشت . قهرها كرد ، تفصيلات داشت . امروز گفتم بيا برو و حكما بايد به روى . چون حكايتش را كرده بودم از اصغاى آن واهمه كرده بود نرفت . خواستم مجبورا روانه كنم
--> ( 1 ) - نقطهچين در اصل است .